برای تمامی کودکان زمین که صلح را به انتظار نشسته اند
زمزمه می کنند در گوش باد
تورا ...
پیش از اینکه دیده باشند.
و می نویسند به سنگ
پیش ازاینکه مرده باشی .
آه... عروسک تنهایی من
چشم هایت چرا مرا همراه نمی شوند ؟
وقتی بازوان پراز امیدمن
تو را هم آغوش می شود.
و لبان خشکیده من
تورا لای لای ...
مادرم قران می خواند.
وبرادرم ...!،
درقاب کوچکی که زنجیر تانک صورتش را تتوکرده،
مادر را به نگاه گرفته .
آخرین لبخندت را یادم هست !
پیش از غرش "صلح سرخ"
ارمغان بودن دیگری.
بوی باروت می آید.
وصدای گلوله !
که صد هزار لبخند تورا به گل می نشیند.
و...
آه ....عروسک تنهایی من!
امروز تورا با آیینه و اشک می برم
تا دمی رو نمایی کنم
برای کودکان فردا.
اینجا شبانه ستاره می زنند ...!
سینه ما را ،
با چهار میخ ...!
از صلیب دیروز.
وچهار میخ ...!
از تابوت خالی نیاکانشان،
بر گرده ها مان...
آه... عروسک تنهایی من!
برای فردا خواهم گفت:
زیتون چه رنگی دارد.
و سفید
پوشینه ای نیست
که آنسو به بیرق نشسته اند.
خواهم گفت :
زیتون چه رنگی دارد.
وصلح...
باد وحشی تورا دوره می کند
و بی هیچ اجازه ای...
تورا بوسه ای.
پنجره با دهانی باز تور ا می نگرد.
خجل
عکسی از من،
خاطراتش را همراه می شود.
باران می بارد.
و بید....،!
وحشت زده....، باد را می گریزد.
ومن !
آنطرفتر...،
کنار گوری تورابه فردانشسته ام
باران می بارد.
و باد!
تورا با خود می برد.
داود یاراحمدی/davood yarahmadi
هی غزل
یادت هست !؟
آب پایم را سنگ می زد!
من بودم و تو ...!
نارون
یادگار خالی دستان پدر.
من بودم تو ...!
مادر .
باد دستانی پراز آینه
که تو درابدیت آن موهایت را شانه می زدی.
هی غزل یادت هست!؟
***
بازكدام شبانه را برايم به ارمغان آورده اي،
غزل!
تمام ستاره ها براي لحظه هاي بودنت ،
شبانه ایي ،
دست چين می شود.
باما فصل ديگري راباب كن!
صبح تو را سلام مي دهد
وخدا...!
تا براي توبه اي دوباره ...!
پر از اميد و فردا شوي.
داود یاراحمدی/davood yarahmadi
هزاره خنده، مانده در سراشیبی نگاه
آنگاه که چشمها، لبخندی را همراه می شوند .
وفراخنای نگاه
درگونه های یخ زده به سال، رقص دیگری را می خوانند.
آه ...جا مانده های خیال
کودک، اذکار جاریه می خواند
ومادر ...،
آبستن فردا
خنده ای را به چله نشسته.
هی با توام ... عروسک فردایی من
امروز...!
دلقک ها چرا نمی خندند؟
کدام رقص عاشقانه مردم گریز
دشت را به نگاه کشیده
و کدام ناخورده سبز نگاه
لبخند ....،
آری ،
لبخندرا...!
برای این زلف آشفته، با خود به همرا دارد؟
مرد خطابه می خواند
واشک...،
ردی بر لبخند مرد می کشد.
اینجا فردا است .
دلقک ها چرا نمی خندند؟
داود یاراحمدی/davood yarahmadi

