
او... اه....
چه خبر است است !؟
هنوز نرفته ، سايه ام را همه دور گرفته ايد!؟
چه غريبستاني شده ...!
روي برگرداني،
رد پايت را هم گم كرده اي.
از درب خانه تا نفس كش اسب درشكه چي ،
چند قدم بيشتر نبود !!
چقدر سنگين گذشت.
اصلا پشيمان شدم .
ساكي را كه تا امروز خركش كرده بودم ،
باشد،
براي خودتان.
به هركسي كه مي خواهيدتقسيم كنيد.
شايد...!
اين بار زودتر برسم!؟
وقتي تو در تلاقي نگاه و آينه آمدي
دستانت پر از راز بودن بود
وقتي تو در چشم گرد لحظه ها ،
از كنا سايه ها مي گذشتي
وقتي دمي سكوت ،
شلتاق واژه و كلمات را معني مي داد
من مي آمدم ،
تا شايد...
از ميان اين همه سايه و واژه
تورا پيدا كنم.
سنگين، سنگين، سنگين
خاطرات پراز هيچمان را دوش مي كشيم
و...
سنگي،
رد پي آرزوهامان
از آخرين پيچ زمان كه مي گذريم
خستگي سنگ را تازه احساس مي كنيم
مردم براي خداحافظي آمده اند
از آينه ها راز مگوي رابردند
از خاطره ها ترانه ها را بردند
دل خواست كه شكوه آغاز كند
از بام حرم ني لبكش رابردند
خيابان هم ديگر هجمه تورا نمي فهمند
اگر چه ...!
چهار راهها براي تو _ هميشه سبزند.
و كاسه گداي گوشه خيابان ،
تو را ...
" آقا " مي خواند!
كفشهايت را نگاه كن
چقدر براي رفتن، راه آموخته اي...؟!
وقتي...،
سيبي درآب مي افتد.
قال وقيل بيد با باد
بر سر تكه زمين باغچه اي كه
از پدر بزرگ به يادگار مانده
هم آغوشي دست با گل سرخ
تنها...،
به شهوت بوييدن
همه همه...
با آخرين بازدم مادربزرك
ارث به زمانه رسيد.
مانده شهر در هياهو و من در قاب يك پنجره
ياد ندارم به شهر گردش پيچكي در قاب يك پنجره
مانده ام با خود در هياهوي شهر به انتظار
كه شايد بشنوم صداي پرنده اي در قاب يك پنجره
ديگر هيچ زميني را به اميد يك مترسك به زير كشت نخواهم برد.
چرا كه من ديده ام ،
يك آسمان كلاغ
در چتر كلاه يك مترسك
رقص باران را به ريشخند مي گيرند.









